تنها حرف دلم برای علیم
قلبی که به عشق تو میتپد چشمی که از دلتنگی تو میگوید
دستی که در حسرت گرمی دستان تو نشسته پاهایی که به امید رسیدن به تو اولین قدم را برداشته!
این قلبم است که عاشق توست این چشمان من است که باران عشق در آن می بارد
و این لبهای من است که برای تو میخواند شعر دلتنگی را...............وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است
حضورت در کنارم تنها آرزوی من است بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است!
این قلب من است که بی تاب است سالهاست که گرفتار است به درد عشق دچار است
دوای دردم هستی ای تو که تنها دلیل نفس کشیدنم هستی !
دریچه ای رو به خوشبختی باز میکنم و با خیال تو در آسمان تنهایی پرواز میکنم!
به بالهایی که به عشق تو هوس پرواز کرده اند میرسم !
به اوج آسمانی که به عشق تو آبی شده!
دل من برای تو ذره ای شده دلتنگم و برایت در سقف آبی آسمان مینویسم!
مینویسم تا هر جایی بخوانی آنچه درون قلب من است!
دوستت دارم عشق من این تنها حرف دل من است!

می خوام بگم خاطر تو می خوام به قد آسمون
حتی اگه یه روز بشی با دل من نامهربون
آخ که چقدر دوستت دارم
وای که چقدر دوستت دارم
بازم می گم برای من از تو عزیزترکسی نیست
روی زمین برای من به جز تو دلواپسی نیست
آخ که چقدر دوستت دارم
وای که چقدر دوستت دارم
امید زنده بودنی، وسوسه ی شکفتنی
برای من که بی کسم فقط تویی تو موندنی
آخ که چقدر دوستت دارم
وای که چقدر دوستت دارم

سلام بچه ها خوب هستین.نماز روزه هاتون قبول. یادتون نره مارم دعاکنین.
راستش امروز علی باید میومد خونه که نیومده، گوشیشم خاموشه خیلی نگرانشم.براش دعا کنین هرجا مه هست سلامت باشه.
خداجونم به حق این ماه عزیزت مواظب علیم باش. همه ی عاشقارم زودتر به عشقشون برسون.
آمین

انگار اولین بارشه....
حس عجیبی داره...از وقتی سوار ماشین شده داره فکر میکنه...بارون مثل رگبار میخوره به شیشه ی
ماشین طوری که دیدن جاده رو سخت میکنه...راننده بخاری ماشینو روشن کرده و هیچ حرفی نمیزنه
انگار بدجور تو دنیای افکارش غرق شده....تنها صدایی که میاد صدای فندکیه که گه گاه راننده سیگارشو
باهاش روشن میکنه...ولی اون رو صندلی عقب نشسته و فقط از پنجره ی بغلش به جاده خیره شده...
به دسته گل توی دستش با حسرت نگاه میکنه...غروبه...همیشه غروب دلش میگرفت ولی این دفعه
نه...این غروب با غروب های دیگه فرق داره....از صبح تو این فکر بود که کدوم لباسشو بپوشه و کدوم
عصاشو برداره....انگار بار اولشه که میخواد بره اونجا...با خودش فکر میکنه وقتی رسید اونجا چی بهش
بگه...اهان....میخواد از نوه ی نورسیدش بگه...از شیرین کاریاش....واینکه چقدر شبیه خودشه...هوا دیگه
تاریک شده..بوق ماشین پشت سری رشته ی افکارشو پاره میکنه...یه ذره به جلو خم میشه و به
راننده میگه:اقا چقدر مونده تا برسیم؟....راننده نفس عمیقی میکشه و با اون صدای خستش
میگه:تقریبا ۱۰ دقیقه ی دیگه...به صندلی عقب تکیه میده و دوباره به بیرون زل میزنه...خب دیگه کم کم
دارن نزدیک میشن...خودشو جمع و جور میکنه تا از ماشین پیاده شه....پول راننده رو حساب میکنه و
پیاده میشه...چتر مشکیشو باز میکنه و راه می افته....بعد از یه کم پیاده روی میرسه...دسته
گل گلایلشو روی سنگ سرد قبر میزاره و میگه: سلام حاج خانم...خوبی؟؟....اونور واسه ما جا باز
کردی یا نه؟....بغض همیشگی بدجور به گلوش فشار میاره....
سال هاست که اینکارو میکنه....
خدایا به حق خداییت و بخاطر ماه رمضون کارامونو زود حل کن.
╬♥═╬ ╬♥ عاشقتم بهونم برا زندگی ╬♥═╬ ╬♥